تبليغاتX
سوتک








سوتک

سقراط:میدانی که همه ی ما روزی موز بوده ایم.

قانقاراقیوس:بلی

سقراط:این را هم میدانی که پدران ما هم روزی موز بوده اند.

قانقاراقیوس:بدون شک

سقراط: و البته تو این را که هستی از یک موز به وجود آمده است را رد خواهی کرد.

قانقاراقیوس:صد البته

سقراط:اصلا مگر می شود جوهر هیجان انگیزی چون موز خود به خود ایجاد شده باشد؟!هان؟!

قانقاراقیوس:به هیچ وجه

سقراط:پس آن که آن موز اول را ایجاد کرد کسی نیست جز خدا...میبینی که به چه راحتی وجود خدا را برایت اثبات کردم و تو را از جهل مرکب...

قانقاراقیوس تاب نیاورد و سخنان سقراط ِ بزرگ را به انفصال برد و نعره ها زد و بسی گریست و بر سر و صورت کوفت و آن چنان خود را مجذوب ِ جذبه ی او یافت که هفته ها در کوچه و بازار با خرقه ای نه چندان درخور ِ درگه ِ ذات ِ باری به هو هو انا الهو پرداخت و مردم ِ چرتکه انداز را بس به تماخره گرفت و قیصر ِ زمانه را محتسب خواند و پی ِ همین کردار ِ به پندار ولیک نابه هنجار در ظهری بارانی به امر قیصر روم بر دار کشیده شد...

این است دیالکتیک افلاطونی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 0:12 توسط م.ح.ف|



(عکس مربوط به انتخابات۸۸)

برای این مردمان ِ گُل گمان،تا وقت ِ حماقت،این دغلان ِ گلچهره سگْ ذات ِ اصلاح طلبْ عینکْ بدونِ قابْ زن ِ حقّه پیشه  ی روشنفکر ِ خندان لب ِگریان پلک ِ جا به دو عالم کش ِ شعارْ جارْ به دو جهان زن ِ بی مایه ی خوش چهره نورْ منظر ِ بزن در رو نصیب است...آخ که از آن بوقلمون چشمانْ چه گُه َر گُهین منظرها که نمی بارد...به راستی که شیخک ِ گل منظر با آن عبایِ سیمین روی ِ سَگین خرقه جز ادا و اطوار و شعار و خنده و بی مایگی چه داشت برایمان؟!من هم می خواهم وقتی بزرگ شدم ژیلت به دست گیرم و حنا به سبیل و شمسه به یقه و خنده به لب و عینک بدون قاب به دماغ و نقل و نبات به دهان و ...شعر به زبان و فریاد آزادی اندر جهان،تا بلکه نصیبی برم از حماقت این همه گل گمان...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 2:6 توسط م.ح.ف|



  

آهوی تنها-اثری از صادق هدایت

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 23:1 توسط م.ح.ف|



گرمي نخوري طعنه مزن مستان را

بنيادمكن توحيله ودستان را

توغره بدان مشو كه مي مي نخوري

صدلقمه خوري كه مي غلام است آن را

حکیم عمر خیام

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 1:7 توسط م.ح.ف|



 

  مدتی است ادا درآوردن ها بدجوری گریبان گیر ذهنم شده اند...این(مدتی)به واقعه ی خاصی اشاره ندارد ولی هر روز احساس می کنم فشاری که این اداها به من می آورند بخش بیشتری از ذهنم را اشغال،درگیر،مسموم،عصبی،داغان و یا...هر چیزی می خواهید اسمش را بگذارید می کند.اداهایی از جنس ریا،تریپ،شعار،تظاهر،فیلم،نمایش و...اند.اما آنچه که مرا وادار به نوشتن کرد اتفاقی مربوط به دیروز،این هفته،این ماه،این سال و یا حتی این دهه نیست...

شهروند امروز که هفته ی پیش از توقیف درآمد و دوباره پایش به دکه ها باز شد،پرونده اش را که به بررسی ادبیات مهاجرت اختصاص داشت،با گفتگوی محمود دولت آبادی و جواد مجابی منتشر کرد.گفتگو پنج صفحه است و الان قصد بررسی مهمل بافی های این دو را ندارم.اما آنچه که در این گفتگو خودنمایی می کند جمله ایست از زبان محمود دولت آبادی:ما نویسنده هستیم ـ سیاستمدار نیستیم....

این جمله ای بود که بهانه ی من برای نوشتن شد...درست است، این همان فردی است که  در  دهه ی۳۰-۴۰ و در هیاهوی فعالیت توده،دم از کمونیسم می زد،چندی بعد به انقلاب اسلامی پیوست،دو سال گذشته از موسوی دفاع کرد و الان هم که هنر را در این میان برنده می بیند خود را از سیاست جدا می کند.فردی که اگر هر چند هفته یکبار در سیاست خودی نشان ندهد،خواب به چشم هایش نمی آید حالا به راحتی می گوید:من سیاستمدار نیستم....                                                                                                                                                                                                                                                                                        اما ادایی که از آن صحبت می کردم....زمانی که فردی از راست کردن میخ کج و پادویی کفاشی و بازیگری درجه ده در دهه ی چهل به نویسنده ی روشنفکر و شهیر روزگار ما تبدیل می شود و ما اجازه ی این پیشرفت سریع و نابجا را می دهیم یعنی پای خیلی چیز ها را امضا کرده ایم.یعنی قبول کرده ایم که آقای روشنفکر در سیاست،سینما و هر چه که دلش خواست بی هیچ پروایی سخن بگوید....یک روز کیمیایی را زیر سوال ببرد و روز دیگر ابراهیم گلستان را...چرا یکی پیدا نمی شود که به برخی بگوید:دوران مهمل نویسی ات سرآمده،خاطرات و داستان های بی سر و ته ات دیگر خریدار ندارد.چرا نیست کسی باد کله ی این خ...را بخواباند...؟!تا به کی امثال دولت آبادی و مجابی و.... می خواهند در فضای روشنفکریمان جولان بدهند و با عینک کائوچویی و پیپ و سیگار برگ و کلاه حصیری و عصای کله ببری بشوند آقای روشنفکر ما و دم از ادبیات نوین بزنند....؟!!و اما با بی شرمی تمام صادق هدایت را پیشگام خود بخوانند؟!قصد بیش از این پراکنده کردن مطلب را ندارم ولی خطاب به آقایان بگویم تا بیخ گلویم حنّاق نشود:صادق هدایت با ژست و سبیل و سیگار و کرواتش نه،بلکه با تفکر و روح بلند و آزاد اندیش اش بود که شد صادق هدایت...

و اما درود بر مسعود کیمیایی که جواب این روشنفکر نمایان را بی پروا داده و امثالهم را طی این سال ها به خوبی سر جایشان نشانده....در سال ۱۳۵۲،مسعود کیمیایی با اقتباس از داستان اوسنه بابا سبحان محمود دولت آبادی،فیلم خاک را کارگردانی کرد.بنا به نظر منتقدان،فیلم یکی از بهترین فیلم های اقتباسی ایران نام گرفته.اما چندی بعد محمود دولت آبادی در مصاحبه ای به مسعود کیمیایی اعتراض کرده که:چرا اسم فلان شخصیت تغییر کرد و فلانی تو فیلم پیراهن گل گلی تنش بود و ... و اما درآخر با بی شرمی تمام به مسعود کیمیایی توهین کرده...غافل از این که مسعود کیمیایی در این مواقع حیثیتی برای فرد مقابلش باقی نخواهد گذاشت،چرا که همیشه خوب جای حق را دانسته...تنها به آوردن بخش کوچکی از جواب مسعود کیمیایی به لفاظی های دولت آبادی بسنده می کنم:

نويسندگان ايران دوست دارند مثل نويسندگان در تبعيد شوروي عکس هايي با پالتو و شال گردن بگيرند و اداي نويسندگان آمريکاي جنوبي را در بياورند...آقاي دولت آبادي به وقار کليدر خود باشيد...

باشد تا روزی که این اداها و شکلک ها رخت از تن نویسندگان و هنرمندان و روشنفکران،و اما مردممان برکند...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 0:15 توسط م.ح.ف|



می گویند هنگامی که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موعد مقرر به محل دادگاه رفت. در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست.
 
قبل از شروع جلسه، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست. جلسه در جال آغاز بود و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد.
 
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد، جاي شما آن جاست. کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و که دکتر مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت:
«شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است؟ نه جناب رييس، خوب مي دانيم جايمان کدام است. اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود که دوستان بدانند بر جاي ديگران نشستن يعني چه؟ سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ... »
 
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت. با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهاي نشست، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد.

                                                                                                                

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 19:30 توسط م.ح.ف|



 

آرزوی سلامتی برای مبارز سالیان سال آزادی برای مردم و میهن

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 20:29 توسط م.ح.ف|



روی جاده نمناک

در رثای صادق هدایت

(روی جاده نمناک اثری مفقود شده  از صادق هدایت است)

 

اگر چه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی

ازین دشت غبارآلود کوچیده ست

وطرف دامن از این خاک دامنگیر بر چیده ست

هنوز از خویش پرسم گاه:

آه

چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک ؟

زنی گم کرده بوئی آشنا وآزار دلخواهی

سگی نا گاه دیگر بار

وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او

چنان چون پار یا پیرار؟

سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟

اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر

به تلخی باخته دارو ندار زندگی را در قماری سرخ ؟

وشاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش

هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک؟

چه نجوا داشته با خویش؟

پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سودا زده کافکا؟



 - (درفش قهر نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر

لجن در لج لج اندر خون و خون در زهر. ) –

همه خشم و همه نفرین همه درد و همه دشنام؟

درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار

ابر رند همه آفاق مست راستین خیام؟

چه نقشی می زده ست آن خوب

به مهر و مردمی یا خشم و نفرت ؟

به شوق و شور یا حسرت ؟

دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک ؟

دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه

مگر آن نازنین عیاروش لوطی؟

شکایت می کند ز آن عشق نا فرجام دیرینه

وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی؟

کدامین شهسوارباستان می تاخته چالاک

فکنده صید بر فتراک روی جاده ی نمناک؟



* * *



هزاران سایه جنبد باغ را چون باد بر خبزد

گهی چونان گهی چونین

که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟

دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست

ولی من نیک می دانم

چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم

که او هر نقش می بسته ست یا هر جلوه می دیده ست

نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک

 

به بهانه ی شصتمین سالگرد صادق هدایت

 مهدی اخوان ثالث-۱۳۴۰

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 22:35 توسط م.ح.ف|



نی شکسته

با این دل ماتم زده آواز چه سازم
 
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
 
 
و ناز چه سازدر کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
 
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

 گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
 
 با این همه
افسونگری
م

خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود

از پرده در افتد اگر این راز چه سازم

 
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز

 
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم

 
تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست

 
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم

ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود

دو از تو من دل شده آواز چه سازم

ه.ا.سایه

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 19:20 توسط م.ح.ف|



 

هر وقت دختر خوش بر و رویی می‌بینم و خواهش كنان می‌گویم: « لطف کن و با من بیا » و او بی‌هیچ اعتنایی از كنارم می‌گذرد، منظورش این است که:
‏« تو امیرزاده اي نیستی با نامی بلندآوازه، تو آمریکایی‌ای نیستی با شانه‌های پهن و قد و قواره ای سرخ پوستی، با چشمانی صاف و ملایم، با پوستی که نسیم چمنزار و رودخانه‌ی غلتان آن را نوازش کرده باشد. تو به دریاهای پهناوری که نمی‌دانم کجا باید سراغشان را گرفت سفر نکرده‌ای و بر آب آن دریاها نرانده‌اي. بنابر این چرا باید من، دختری به این زیبایی، با تو بیايم؟ »
‏« فراموش نکن تو سوار بر اتومبیلی نرم، پیچ وتاب خوران، از خیابان نمی‌گذری. من خادمانی نمی‌بینم که با جامه‌های پرزرق و برق همراهی ات کنند، مردانی که زیر لب ستايش‌ات کنند وبا نظم و ترتیب در یک نیم دایره پشت سرت گام بردارند. سینه‌هایت درون جامه خوب جا گرفته‌اند، ولی ران‌ها و باسن‌ات آن اعتدال را تلافی می‌کنند. تو لباسی از تافته به تن داری با چین‌های پلیسه‌ای که پاییز گذشته واقعاً مایه‌ی شادی همه‌ی ما بود، با این همه - با این خطر مرگی که به تن کشیده‌ای - گه گاه لبخند به لب می آوری. »
‏« بله، ما هر دو راست می‌گويیم، و برای آن که به گونه‌ای انکارناپذیر بر این واقعیت واقف نشویم،بهتراست هرکدام تنها به خانه برویم.»                       

                                       بخشی از تاملات فرانتس کافکا          

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 20:30 توسط م.ح.ف|




مطالب پيشين
» دیالکتیک افلاطونی...
» جا کشان ِ دو عالم...
» آهوی تنها...
» ...
» ما سیاستمدار نیستیم...؟!
» ...
» عزت الله سحابی در کما
» 60 سال فقدان هدایت
» با این دل ماتم زده...
» دست رد...
Design By : ParsSkin.Com